www.roozegar.net

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   چهار شعر از اریش فِرید شاعر آلمانی زبان -  برگردان: میلاد مختوم  
 

 
     
 

اريش فريد درسال 1921 در وين اتريش بدنيا آمد ودرسال 1988 در بادن بادن آلمان در  حين جلسه شعرخواني درگذشت  اما درلندن بخاک سپرده شد. او از يهوديان آلماني زبان كشور اتريش بود و بعد از اينكه پدرش را سازمان مخوف فاشيستي گشتاپو بقتل رساند، به انگليس پناه برد .اريش فريد درسال 1938،بعدازفرار ازكشورش، وارد سازمان جوانان حزب كمونيست انگليس شد. اوبعدازفرار از تعقيب فاشيسم،افكارسياسي وراديكال داشت و هميشه دررابطه با موضوعات اجتماعي و سياسي وارد بحث هاي عمومي ميشد.  اوبعداز پايان جنگ جهاني،بين سالهاي 1952و 1968، همكار ادبي راديوBBC شد، ولي بدليل اعتراض به تبليغات تشنج آميز آن راديو براي ادامه جنگ سرد بين دو بلوك ، ازهمكاري با بي بي سي استعفاء داد و سالها درسراسر اروپا،از موضع چپ اروپايي،به جلسات شعرخواني پرداخت.اومطرح ترين شاعرسياسي زمان خود بود ودرتمام عمر، خودرا چپ راديكال بحساب مي آورد. ازجمله جوايز دريافتي او بعد از پايان جنگ و شكست فاشيسم: جايزه بوشنر و جايزه ادبي “دولت اتريش“ هستند.

 
     
 

پیش از آنکه بمیرم

 

دگربار سخن گفتن

از گرمای زندگی

تا البته بدانند برخی:

که گرم نیست،

اما می توانست گرم باشد.

 

دگربار سخن گفتن

از عشق

پیش از آنکه بمیرم

تا البته بگویند برخی:

همین بود،

همین باید باشد.

 

دگربار سخن گفتن

از بختِ امید ِ به نیک بختی

تا البته بپرسند برخی:

این چه بود،

کَی می آید دگربار؟


زندگی نامه

                         

من نه ابر بودم، نه سنگ

نه عود و نه زنگ

نه در دست فرشته و یا ابلیس

از روز ازل انسان بودم و بس

و نمی خواهم چیز دیگری باشم.

 

مانند انسان رشد کردم

ستم کشیدم

و گاهی ستم کردم

و گاهی نیکی کردم

 

مانند انسان بر ستم می شورم

و از هر سوسوی امیدی

شادمان می گردم

مانند انسان خسته و بیدارم

کار می کنم و نگرانم

عطش فهمیدن

و فهمیده شدن دارم

 

مانند انسان خرسندم از دوستان

و از نوه ها، همسر و فرزندان

مشتاق ِ امنیت و از بهر آنان نگران

و می خواهم باشم با انسان ها و البته گاه تنها

و در افسوس هر شبِ بی عشق

 

مانند انسان پیر و بیمارم

و خواهم مرد

و نه سنگ خواهم شد

و نه ابر و نه عود

بل خاک یا خاکستر

و این مهم نیست دیگر.


او

 

"او" کودکان خویش را می بلعد

خون مرده گان خویش را می نوشد

برای ناشنوایان روضه می خواند

هیچ ارزش والایی نمی شناسد

 

راه خویش را از یاد می برد

از خیانت به خیانت می لنگد

و از خطا به خطا،

در شکست ها می آرامد

 

زاید بودن "او" را

هر کودکی در دبستان می آموزد،

و اینکه خلق "او" را نمی خواهد

سرانجام در ذهن خلق نشست

 

اینکه "او" توان پیروزی ندارد،

درست دَه بار ثابت شده است

آنان که اینرا ثابت کرده اند

خواب آرام ندارند

 

باوردارانِ به "او"

گاه خسته از تردیدهای خویش،

و چند تن، که از "او" نفرت دارند

میدانند، که او در راه است.


وضع موجود

 

آن که می خواهد

جهان بماند

همچنان

که هست،

او نمی خواهد

که جهان بماند.

 

 
 

برگردان : میلاد مختوم