www.roozegar.net

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 واژه و عصای سلطنت

 
 

 
 

نویسنده: اوکتاویو پاز            برگردان به فارسی: میلاد مختوم

 
 

همه روشنفکران نویسنده نیستند، اما همه نویسندگان (کم یا بیش) روشنفکرند. ماهیت نویسنده بیانگر یک دوگانگی است، دوگانگی که در پیوند میان نشان های ویژه دوران مدرن و عهد کهن ـ به میزان متغیر ـ ایجاد می شود. هدف این نوشتار بررسی دقیق این دوگانگی است.

نویسنده یک هنرمند است، و از این دیدگاه ارتباط او با واقعیتی که در آن زندگی می کند، بطور ماهوی تفاوت چندانی با واقعیت دوران نویسنده های پیشین در زمان خودشان ندارد، چه در دنیای ماقبل تاریخ، چه در چین دورانِ هان، چه در فلورانس سده دوازدهم میلادی و یا در مادرید سده هفدهم. از غزل گرفته تا تراژدی و تا حماسه (و همچنین رمان به عنوان شکلی از حماسه)، اثر ادبی به تصویر کشیدن بخشی از زمان است. این بخش از زمان، هرچند شخصی و خصوصی هم باشد، زمانی تاریخی و اجتماعی هم هست. خالق اثر ادبی آواز سر می دهد و آواز او ـ داستان، توصیف و یا جان بخشیدن به تصورات و تجربیات حین بررسی یک اثر هنری از طریق استعاره و جایگزینی واژه ها و مفاهیم ـ همواره تبرک یک موضوع یا یک فرد است: سرود، مرثیه، مدیحه، محکومیت، بزم، ناسزا، تمسخر. اما با آغاز دوران مدرن، به ویژه از ابتدای سده هیجدهم میلادی، آواز شاعر در عین حال که همجنان آواز است، بازتاب و انتقاد می شود. نویسنده ـ دهان داستان سرای آوازخوان ـ بطور همزمان روح شکافنده و تحلیل گر اشخاص و شرایط است. نمایش باطنی می شود و بازتابی می گردد از خویش و از آنچه به تصویر می کشد. نویسنده مدرن انتقاد از جامعه را به درون جامعه هدایت می کند. و از آنجا که زبان به نوبه خود یک جامعه است، ادبیات تبدیل به انتقاد از زبان می شود.

 

هومر جامعه پهلوانان و پادشاهان را به تصویر می کشد، او آنان را یا ستایش می کند و یا نفرین، اما تحلیل نمی کند. وقتی بالزاک جامعه فرانسه زمان خود را برای ما تشریح می کند، ماهیت آن جامعه را به یاری تحلیل زیر سئوال می برد؛ و این رمزی نیست برای تبرک و یا ابراز انزجار، بلکه معمایی است برای گشودن. »کمدی الهی« توصیف حکم الهی است در مورد انسان: دوزخ، برزخ، بهشت؛ »کمدی انسانی«  قبل از اینکه حکم یک انسان در مورد انسان ها باشد، تلاشی است بی پایان برای درک انسان مدرن درون محیط طبیعی پیرامون اش، درون شهر.

شهر، هم به عنوان مظهر دوران مدرن و هم پیش شرط زندگی مدرن، پیکر راستین آثار ادبی بزرگ سده های نوزدهم و بیستم میلادی را تشکیل می دهد؛ انسان مدرن نه تنها در بطن شهر زاده می شود، زندگی می کند و می میرد، بلکه بستر رؤیاهای او نیز، شهر است: برای بودلر (Baudelaire) شهر یک کابوس هندسی است که در آن »گیاهان نامنظم« ریشه کن شده اند. کابوسی که به گفته خاویر ویلاوروتیا (Xavier Villaurrutia) تازه در لحظه بیداری، در ساعت مرگ، محو می شود. شهر، این جهان و آن جهان ماست، مکانی که انسان ها در آنجا با کردار خود یا نجات می یابند و یا به خاک سیاه می نشینند. زمانی این واژه ها ابعادی فرازمینی داشتند؛ دوران مدرن، تقدس آنها را از بین برد و آنها را به درون شهر مدرن هدایت کرد. آنها بطور همزمان پوشش گیاهی غول آسا و هندسی قدرت های جدید هستند: خرد، شک، تحلیل.

بورژوازی اولین طبقه اجتماعی است که به نام »تغییر« (خرد انتقادی) و نه به نام یک اصل ابدیِ نقض ناپذیر، به قدرت رسید. به همین دلیل هم اولین طبقه ای است که قادر به مستدل کردن مشروعیت خود نیست: انتقاد، دلیل وجود او، سلاح او و در عین حال زخم شفاناپذیر اوست.

دروازه های شهر باستانی به روی ابدیت، جهنم یا بهشت، گشوده بودند؛ شهر مدرن به روی تاریخ، آینده ای که گاه جمهوری دادگران و گاه جمهوری برابران، نامیده می شود، در می گشاید. سیاست اعتبار خود را مدیون این تحول است: سیاست دیگر هنر کسب و حفظ قدرت نیست، بلکه قماری است که در آن آینده بشریت به بازی گرفته می شود. قماری که همگی بازیگران آن هستیم و اقتضای آن، حداقلی از آزادی است. فضایی که آزادی سیاسی در آن شکوفا می شود، سیرک، میدان نبرد، صحنه تئاتر، دادگاه، دانشکده فلسفه، آزمایشگاه دانش و بالاخره عبادتگاه زیر سقف آسمان و مجموعه ای از همه این مکان هاست. گاه اتاق کوچکی است که کمیته ای مخفیانه در آن تشکیل جلسه می دهد؛ گاه میدانی است که اجتماعی برافروخته در آن می کشد و کشته می شود، و گاه کشتارگاهی است به وسعت زمین. بازی سیاست از یک سو به فلسفه و از سوی دیگر به جنگ ختم می شود. چه این و چه آن، چه به لطف ایده ها و چه به لطف جنگ افزارها، این بازی شکلی از انتقاد است.

زمانی سیاست به عنوان کشف و ابراز نیروهای محرک اجتماعی، از شور و شوق و منافع انسانی گرفته تا قدرت های ماورای طبیعی، مانند تقدیر کافران و یا حکمت الهی مسیحیت، مورد توجه بود. خارج از حوزه سیاست، حوزه ای که به یک قشر محدود (پادشاهان، حکمرانان و رهبران) تعلق داشت، حوزه عمومی و پهناور دین با آیین ها، سنت ها و مراسم مذهبی وجود داشت. در دوران مدرن، مفاهیم جا عوض می کنند: سیاست میدانی همگانی می شود و دین موضوعی خاص و درونی.

الهیات کلیسای کاتولیک و پروتستان درگیر توضیح اسرار ابهام آمیز رابطه قدرت مطلق الهی با اراده آزاد انسانی بود؛ در دوران مدرن، فیلسوفان تاریخ و جامعه شناسان مشعول بحث در مورد دیالکتیکِ شگفت انگیزی که ضرورت و آزادی را به تناوب، وصل و فصل می کند، هستند. سیاست، حتی برای جبرگرایان موضوعی است که به انتخاب شخصی، تصمیم گیری و عقیده مربوط می شود. بدین ترتیب تناقضی بوجود می آید که حداقل به اندازه راز و رمز تئولوژیکِ آزادی مسیحی، گیج کننده و حیرت انگیز است: انسان سیاسی، مسئول کردار و عقاید خود می باشد، هر چند در بند جبرهای تاریخی و ضرورت های ژنیتیکی گرفتار است.

ایده و کنش: در عالم سیاست، عشق به قدرت با جادوی تئوری، کوشش برای عدالت با حسادت، اشتیاق رسیدن به اجتماعی برادرانه با خشم و غضب بازجو، آرزوی حکومت با تمایل به متهم ساختن خویش و جامه دَری علنی (ویژگی شاخص نویسندگان) پیوند می خورد. یک جابجایی مذهبی.

 

تاریخ ادبیات مدرن، از پیروان آلمانی و انگلیسی سبک رمانتیک تا به امروز، تاریخ یک عشق دیرینه و نافرجام به سیاست است. از کولریج (Coleridge) تا مایاکوفسکی (Majakowski)، انقلاب همواره الهه بزرگ، معشوقه جاودان و روسپی بزرگ شاعران و نویسندگان بوده است. سیاست مغز مالرو (Malraux) را پر از دود کرد، شب های بی خوابی سزار والِخو (César Vallejo) را مسموم کرد، گارسیا لورکا (García Lorca ) را کشت، ماخادو (Machado) پیر را در دهکده ای در پیرنه به حال خود رها کرد، پاوند (Pound) را راهی دیوانه خانه کرد، باعث ننگ نرودا (Neruda) و آراگون (Aragon) شد، سارتر (Sartre) را شرمسار نمود، خیلی دیر به  حق برتون (Breton) اعتراف کرد ... اما ما نمی توانیم از سیاست دست برداریم، دست برداشتن از سیاست بدتر از تُف سربالا است، تفی که به روی خودمان خواهد نشست.

 

نویسنده و قدرت

 

نویسنده موظف به حفظ نقش حاشیه ای خویش در رابطه با حکومت، احزاب، ایدئولوژی ها و حتی جامعه ـ در رویارویی با قدرت و سؤ استفاده از قدرت، در برابر وسوسه اقتدار و جاذبه اصول گرایی ـ است.

با شروع سده هیجدهم میلادی، سیاست جایگزین مذهب شد. بحث و جدل های سیاسی شکل  مشاجرات مذهبی به خود گرفتند و اختلاف نظرها تبدیل به ارتداد شدند. مأمورین تفتیش عقاید بی درنگ به نبش قبر کردن مرده گانِ محکوم به لعنتِ ابدی و بی حرمت کردنِ نام آنها می پردازند. تعصب دینی، احزاب سیاسی را به دسته های شبه نظامیانِ متعصب تبدیل کرد، شبه نظامیانی که خود را به عنوان تولدِ دوباره یک طبقه، یک نژاد، یک ملت و یا حتی تاریخ معرفی می کنند. دیوان سالاری کلیسایی عهد باستان، خود را حافظ یک دانش مقدس می دانست. این دانش که زمانی » راز حکومتی « نام داشت، اینک » اصول گرایی انقلابی « نامیده می شود. دو شکل ِ یکسانِ همان دروغ نهادینه ای که » حقیقت رسمی « خوانده می شود. ... احزاب امروزی، کلیساهای فاقد دین هستند، تحت رهبری آخوندهای کافر.

کلام نویسنده قدرتمند است، زیرا از موضع عدم قدرت سرچشمه می گیرد. نویسنده از درون کاخ ملت، دیوان عالی خلق و یا دفتر کمیته مرکزی سخن نمی گوید، او از کنج اتاق خودش سخن می گوید. او به نام ملت، طبقه کارگر، زمیندارن، اقلیت های قومی و یا احزاب سخن آغاز نمی کند؛ او حتی به نام خودش هم سخن نمی گوید. اولین چیزی که یک نویسنده واقعی انجام می دهد، تردید در وجود خویش است. نقطه شروع ادبیات آنجاست که کسی از خود می پرسد: چه کسی در درون من سخن می گوید، آنگاه که من حرف می زنم؟

شاعر و نویسنده، این شک را درون زبان به تصویر می کشند؛ به همین جهت خلاقیت ادبی، انتقاد به زبان و انتقاد به ادبیات، به یک میزان است. شعر پرده برداری است، زیرا انتقاد است: شعر گره می گشاید، افشا می کند، پنهان را آشکار می سازد، شور و شوق های پنهانی، زوایای تاریک و آن روی دیگر علامت ها را. سیاست، نماینده یک طبقه، یک حزب و یا یک ملت است، نویسنده اما نماینده هیچ کس نیست. صدای سیاست، برآیند یک هماهنگی خاموش و یا یک توافق صریح و روشن میان عرضه کنندگان آن است؛ صدای نویسنده ریشه در عدم هماهنگی با جهان یا با خود نویسنده دارد؛ صدای نویسنده، بیان حس سرگیجهء ناشی از هویتِ محوشونده است. نویسنده با واژه هایش یک شکاف، یک گسستگی را بیان می کند، همان گسستگی و شکافی را که او در چهرهء رئیس جمهور، قیصر، رهبر محبوب و یا پدر خلق کشف می کند. ادبیات، رختِ قدرت را از تن رهبران می دَرَد و بدین ترتیب به آنان سیمای انسانی می بخشد. ادبیات، فناپذیری رهبران را، که همان فناپذیری ماست، به آنان برمی گرداند.

 

 

منبع: کتاب "آدمخوار ِ انساندوست" اثر "اکتاویو پاز"؛ چاپ آلمانی، انتشارات سورکامپ 1981، بخش 4   

 
 
 

برگردان به فارسی: میلاد مختوم