|
از چه سخن میگویی ؟
هزار ویک شب!!؟
نه ،نه ،نه
هزار یک درد
هزار و یک نفرین
هزار و یک غصه
هزار ویک سفره خالی
هزار ویک دست بریده
هزار ویک فامیل
هزار ویک دزد
هزار ویک داروغه
هزار و
یک جلاد
هزار و یک سلول
هزار
ویک دار
و
هزار و یک تازیانه بر گرده.
هزار و یک شهرزاد
همه
تا سینه در خاک
و
هزار و یک سنگ گناه.
هزار و یک شقایق
هزار
و یک باغچه خشکیده
هزار
و یک دشت سوخته.
هزار و یک سوار نه
هزار
و یک اسب بی سوار
شیهه
کنان بر آستانه.
هزار و یک ستاره نه
هزار
و یک لای تاریکی
هزار
ویک شب تیره
هزار و یک اما ،
هزار
و یک شاید
هزار
و یک
”چه
باید کرد؟”
هزار و یک چشم نه
هزار
و یک اشک
هزار و یک بغض
فروخورده.
هزار و یک مرد نه
هزار
و یک جسد
سینه
به سینه.
هزار و یک وطن نه،
تنها یکی کافیست.
آه، مگذار از آن هزار و یک چشم
یکی
را
بر هم بندیم.
زرتشت
2005
|