|
جهانی دیگر
درد
بزرگ شاعرانه ای
درون
سینه ام می تابد تنها،
من
اما خسته از ترانه ها
بر
جهان تیره و تار دارم نگاه.
جهانی
دیگر می شناسم من اما
با گل
های سرخ ایستاده در توفان،
و
تابستانی سبز در شعلهء نورها.
آزاد
و سربلند در مساوات خدا
با
تاج های گل بر گیسو در راه
نیک
بختانی دیدم من آنجا
که در
تیره و تار جهانِ اینجا
درمانده بودند و بینوا.
و
آزاد و سربلند و خندان دیدم خود را
میان
گل های سرخ با آنان همراه.
روزی
که من پژمرده و بی جان
درون
تابوت تنگ روی دوش یاران
به
سوی گورستانم روان،
در
گوشم ندا می دهند مردمان:
به
سرای خویش بازگشت شادمان.
حقیقت
را میگویند آنها
و خود
نمی دانند.
عطش
عشق من آنگاه
می
فشارد بر قلبم
با
بازوان جاودان، جان شیرین را
و من
سرخواهم داد ز نو ترانه ها
و گل
تاج های شعله ور
در
لفاف نورهای پُر آوا
گلاویزند با توفان ها.
درد
بزرگ شاعرانه ای هنوز
درون
سینه ام می تابد پُرسوز
و در
این جهان تیره و تار
نمی
دانم با شوق سرودن ام چه کار.
با
دروغ باید گذشت از روزها
نه
کفایت کند عشق مرا،
و نه
هیچ باور دارم عشق را،
تا که
بی جان و با گونه های آویزان
درون
تابوت روی دوش یاران
به
سوی گور شوم روان.
آنگاه
ندا دردهند مردمان:
به
سرای خویش بازگشت شادمان.
|